top of page
Search

آنتی‌سمیتیسم هیچ ربطی به یهودیان ندارد

  • Writer: Nousazan Church
    Nousazan Church
  • Mar 16
  • 10 min read

آنچه «محاکمه» اثر فرانتس کافکا درباره قدیمی‌ترین وسواس جهان فاش می‌کند - و آنچه یهودیان باید به یاد داشته باشند.

۱۶ مارس ۲۰۲۶


ژوزف ک.، شخصیت اصلی کتاب «محاکمه» اثر فرانتس کافکا، یک صبح از خواب بیدار می‌شود و خود را در بازداشت می‌بیند. او کار اشتباهی انجام نداده است. او می‌داند که کار اشتباهی انجام نداده، اما با این حال، مردان درِ خانه‌اش به او نمی‌گویند که به چه اتهامی متهم است، فقط می‌گویند که روند دادرسی آغاز شده است. ژوزف ک. وکیل می‌گیرد. او به دنبال ملاقات با مقامات است. او در راهروهایی قدم می‌زند که به جایی ختم نمی‌شوند. او هرگز نمی‌فهمد که به چه اتهامی متهم است. با این حال، اعدام می‌شود.

فرانتس کافکا تمام عمر خود را در پراگ گذراند و شاهد بود که یهودستیزی مانند آب و هوا در خیابان‌ها جریان دارد. او در سال ۱۹۲۰ به دوستی نوشت: «من هر بعدازظهر را بیرون در خیابان‌ها می‌گذرانم و در نفرت یهودستیزانه غوطه‌ور می‌شوم. چند روز پیش، شنیدم کسی ما را «نژاد کثیف و چرکین» صدا زد. آیا طبیعی نیست که جایی را ترک کنی که این‌قدر از تو متنفرند؟ برای این کار، نیازی به صهیونیسم نیست. تنها به یک پنجره و نگاه کردن از آن نیاز داری.» او در آن پنجره ایستاده بود. تماشا می‌کرد. همه‌اش را نوشت.


یک قرن بعد، من در پنجره‌ای دیگر، در ماساچوست، چند مایلی دانشگاه هاروارد—دل آمریکایِ مترقی—ایستادم و دیدم که همان چیز لباس دیگری بر تن کرده است. این نفرت اکنون صیقل‌خورده و آکادمیک بود و در زبان عدالت پیچیده شده بود. اما پنجره، پنجره است. و آنچه پس از صد سال از آن سوی به شما خیره می‌شود، همان چشم‌هاست.



کافکا در خیابان‌های پراگ قدم می‌زد و از هر سو نگاه‌های نفرت‌آمیز به او دوخته می‌شد. او نمی‌دانست که دوازده سال پس از مرگش، خواهر عزیزش در اردوگاه‌های نازی نابود خواهد شد. او نمی‌دانست که نسل‌ها بعد، دختری در آمریکا همان نفرت را، این بار در خیابان‌های ماساچوست، احساس خواهد کرد و پسرش در یک باشگاه رباتیک، کلمه «یِوِرِی» را مانند سنگی که به سوی خود پرتاب‌شده خواهد شنید.

تنها در سال گذشته، بیش از ۹۳۰۰ حادثه یهودستیزانه در ایالات متحده ثبت شد که بالاترین تعداد مستندشده تا به امروز است. با افزودن کشورهای بزرگ اروپایی، یعنی بریتانیا، فرانسه، آلمان و دیگران، این آمار به ده‌ها هزار حادثه می‌رسد. و تنها چند روز پیش، در میشیگان، خودرویی مملو از مواد منفجره به سمت یک ساختمان اجتماعی یهودیان رانده شد.


کافکا این سؤال را پیش از ما، زمانی که ژوزف ک. در آن راهروهای تاریک قدم می‌زد، برای ما مطرح کرد، و او هرگز راه خروج را نیافت، درست همان‌طور که نتوانست بفهمد اتهامات علیه او چه بود. تجربه مردم یهود از موج‌های یهودستیزی آنها را بر آن می‌دارد که از خود بپرسند - گناه ما چیست؟ این نفرت از کجا می‌آید؟ این وحشت، نسل به نسل، چرا؟ آنها از همان راهروهایی عبور می‌کنند که ژوزف ک. پیش از ما از آنها گذشت، و مطمئنند که جایی در پیش رو باید پاسخی، حکمی، دلیلی وجود داشته باشد. و هر بار به همان بن‌بست می‌رسند.


در مورد صلیبیون، آینه به آنها گفت: «شما مسیح را رد کردید.» شما کسانی هستید که نور را وقتی به شما عرضه شد، رد کردید. ارتش‌های صلیبی در راه آزادسازی اورشلیم، شهری که یهودیان هزار سال بود در دعا به آن رو می‌کردند، ابتدا در دره راین توقف کردند. اشپیر. وورمز. ماینتس. یا توبه کنید یا بمیرد. بسیاری مردن را به پذیرش آن انعکاس ترجیح دادند. محاکمه یک بعدازظهر طول کشید. حکم فوری بود. اتهام، ایمان بود.


سپس آینه تغییر کرد.


در دوران مرگ سیاه، آینه گفت: «شما چاه‌ها را مسموم کردید.» شما جادوگرانید. شما طاعون درون طاعون هستید. مهم نبود که جوامع یهودی، با شستشوی آیینی دست‌ها و قوانین غذایی‌شان، گاهی با نسبت بالاتری زنده می‌ماندند؛ این تنها سوءظن را تأیید می‌کرد. زنده ماندنشان، گناهکاریشان بود. آینه از روح به سایه، از الهیات به ترس منتقل شده بود. هزاران نفر به جرم جرمی که قوانین طبیعت را به چالش می‌کشید، سوزانده شدند. اتهام، وجود داشتنشان بود که لباس توطئه را به تن کرده بود.


سپس آینه دوباره تغییر کرد.


در اسپانیا، تفتیش عقاید آینه‌ای کاملاً متفاوت را به نمایش گذاشت: تو آن را در خون خود حمل می‌کنی. دیگر مهم نبود که آیا تغییر مذهب داده‌ای یا نه. مهم نبود که فرزندان خود را تعمید می‌دادی، عبری را فراموش می‌کردی، یا در هر چهارراه نشان صلیب بر خود می‌کشیدی. آیین‌نامه «لیمپسیا دِ سانگه» — یعنی پاکی خون — می‌گفت مشکل آن چیزی نیست که به آن باور دارید. مشکل آن چیزی است که هستید. دو قرن پیش از آنکه آلمان نازی همان حرف را با لباس آزمایشگاهی بزند، تفتیش عقاید آن را به لاتین بیان کرد. اتهام از روح به کروموزوم منتقل شده بود.


آینه همچنان در حال تغییر بود.


در روستاهای یکی پس از دیگری در طول هفت قرن اروپا، تهمت خونین زشت‌ترین آینه از همه را به نمایش گذاشت: شما کودکان را به قتل می‌رسانید. شما معصومیت آنها را می‌ربایید و برای آیین‌های خود به کار می‌برید. شما فقط متفاوت نیستید، شما هیولایی هستید. هرگز مدرکی وجود نداشت. مدرک اهمیتی نداشت. خودِ آینه، مدرک بود. و در انگلستان، در فرانسه، در لهستان، در روسیه، جوامع بر اساس یک زمزمه، یک شایعه، یک کابوسی که کسی دیده و تصمیم به بازگو کردنش گرفته بود، نابود شدند.


و سپس بدترین آینه از همه آمد.


در آلمان نازی، این آینه با جلائی علمی صیقل داده شد: شما یک تهدید بیولوژیکی هستید. شما بیش از حد باهوش هستید. بیش از حد ارتباطات دارید. شما شغل‌هایی را که متعلق به دیگران است، پولی را که متعلق به دیگران است، جایگاهی در فرهنگ، جایگاهی در دانشگاه‌ها، و جایگاهی در حرفه‌هایی که آلمانی‌های خوب به آن نیاز دارند، تصاحب می‌کنید. شما مرفه هستید، و این ثابت می‌کند که آن را دزدیده‌اید. شما برجسته هستید، که ثابت می‌کند توطئه‌گرید. شما از هر تلاشی برای ریشه‌کن کردن‌تان جان سالم به در برده‌اید، که ثابت می‌کند خطرناک هستید. فرهیخته‌ترین ملت اروپا به این آینه نگریست و راه‌حلی دید. شش میلیون نفر به خاطر آن انعکاس به قتل رسیدند.


و امروز، این آینه برای عصر دیجیتال به‌روزرسانی شده است: شما استعمارگر هستید. شما از هیچ‌کجا آمدید و سرزمینی را که مال شما نبود تصاحب کردید. ارتباط شما با آن خاک، سه هزار سال از آن، که به هر زبانی که تاکنون سخن گفته‌اید نوشته شده، به سویش دعا کرده‌اید در هر تبعیدی، در ژنتیک شما حمل شده، و در باستان‌شناسی زیر پایتان حک شده است، وجود ندارد. یک نوجوان با یک تلفن تصمیم گرفته است. الگوریتم تأیید شده است. اتهام اکنون سیاسی است، که نو به نظر می‌رسد، هرچند که نیست.

معترض ضد اسرائیل در حال حمل بنر «راه حل نهایی» در دانشگاه جورج واشنگتن دیده شد


ژوزف ک. هرگز از اتهامات علیه خود مطلع نمی‌شود. او به قول خود کافکا «مثل یک سگ» اعدام می‌شود و داستان در همانجا، بی‌پاسخ و آزاردهنده، به پایان می‌رسد و تا مدت‌ها پس از آخرین صفحه ذهن را تسخیر می‌کند. خوانندگان با این التماس باقی می‌مانند که بدانند: او چه کرده بود؟ و سؤال قدیمی‌تر و بی‌پایانی در زیر آن سر برمی‌آورد: ما چه کرده‌ایم؟ انعکاس در آینه چیزی جز نفرت متقابل نشان نمی‌دهد. و شاید دقیقاً این همان چیزی بود که کافکا به ما می‌گفت. داستان یوزف ک. داستان ماست، هزار سال ایستادن در برابر دادگاه‌های بی‌نام، استدلال برای پرونده‌هایی که هرگز قرار نبود شنیده شوند، جست‌وجو در آینه‌هایی که هرگز قرار نبود حقیقت را نشان دهند.


اما شاید این راهرو بی‌پایان نباشد. شاید جایی باشد که از آنجا شروع شده است، و اگر بتوانیم آغاز را بیابیم، سرانجام می‌توانیم بفهمیم اتهام همواره چه بوده است. بیایید بازگردیم. فراتر از جنگ‌های صلیبی، فراتر از مصر، فراتر از خودِ خاطره. به اولین باغ. اولین سؤال. اولین حکم.


آدم و حوا در باغ زیبایشان بودند. مار به سوی حوا آمد، دهانش را گشود و اولین کلمه‌ای که بر زبان آورد «اف» بود. در زبان عبری، آن یک هجا سه معنای در هم پیچیده دارد: همچنین، حتی، و خشم. ترجمه‌های انگلیسی هرگز واقعاً نمی‌دانستند با آن چه کنند. قدیمی‌ترینشان، نسخهٔ پادشاه جیمز، آن را این‌گونه ترجمه می‌کند: «آری، آیا خدا گفته است: از هر درختی در باغ نخورید؟»؛ تقریباً ملایم، تقریباً معصوم. نسخهٔ بین‌المللی جدید (NIV) مدرن‌تر تلاش بیشتری می‌کند: «آیا خدا واقعاً گفت: از هیچ درختی در باغ نخورید؟» و به چیزی دست می‌یابد، شک، و تضعیف ظریف اعتماد.


اما هیچ‌یک از این ترجمه‌ها تمام سنگینی واژه عبری را منتقل نمی‌کند. هیچ‌یک شدت آن را بیان نمی‌کند. زیرا «اف» (af) صرفاً یک سؤال نیست. صرفاً تردید نیست. یک حالت وجودی است. زوهر آن را به عنوان نُت آغازین «دین» می‌خواند - داوری الهی، اتهام، انرژی نارضایتی، که پیش از آنکه حتی یک استدلال مطرح شود، توسط مار فرا می‌رسد.



این [سؤال] به ممنوعیت حمله نکرد. نگفت: «میوه خوب است؛ آن را بخور.»

آن کار بسیار ظریف‌تر و ویرانگرتری انجام داد. آن شیوهٔ دیدن حوا از باغی که در آن ایستاده بود را تغییر داد. لحظه‌ای، او در جهانی از فراوانی بی‌پایان زندگی می‌کرد، هر درخت، هر میوه، هر لذتی—به رایگان داده شده بود. و سپس، با یک کلمه، مار آگاهی او را از فراوانی به محدودیت تغییر داد. از بخشش به دریغ. به همه چیزهایی که داری نگاه کن تا به آن یک چیز که نداری بنگری.


مار باغ را تغییر نداد. حتی یک برگ هم تکان نخورد و هیچ میوه‌ای هم ناپدید نشد. او فقط لنزی را که حوا از پشت آن به باغ می‌نگریست، تغییر داد. و همین به تنهایی برای ویران کردن جهان کافی بود. این قدیمی‌ترین سلاح موجود است: جابجایی در آگاهی - از سپاسگزاری به گلایه، از تمامیت به فقدان، از پرسش «چه چیزی به من داده شده است؟» به پرسش بسیار خطرناک‌تر: «چه چیزی از من دریغ شده است؟»


و اینجا است که آینه دوباره ظاهر می‌شود. زیرا کسانی که امروز آینه‌ها را در دست دارند، کسانی که تمدنی تمام را بر پایه اتهام و زخم‌های ساختگی بنا کرده‌اند، کار جدیدی انجام نمی‌دهند. آنها کاری کهن را انجام می‌دهند. آنها اف را مطرح می‌کنند. به آنچه پس از عقب‌نشینی در سال ۲۰۰۵ به غزه داده شد نگاه کنید: گلخانه‌ها، زیرساخت‌ها، کمک‌های بین‌المللی که از هر سو سرازیر می‌شد، فرصتی برای ساختن چیزی خارق‌العاده از میان آوارهای زمینی درگیر.


و چه اتفاقی افتاد؟ گلخانه‌ها سوزانده شدند. کمک‌ها صرف ساختن تونل‌ها شدند. این فرصت عمداً و سیستماتیک به یک انتفاضه تبدیل شد. نه به این دلیل که هیچ‌چیز نبود، بلکه به این دلیل که وجدان رنج‌زدگی پیش از آن امکان فراوانی را بلعیده بود. وقتی پیش از گذاشتن حتی یک سنگ، تصمیم گرفته‌ای که کسی آن را از تو دزدیده است، نمی‌توانی باغی بسازی.


به چپ مترقی‌ای که توسط DSA نمایندگی می‌شود نگاه کنید، و الگوی باستانی یکسان را در لباس‌های مدرن خواهید دید. مردان سفیدپوست گرفتند. سیستم سرکوب می‌کند. هر دستاوردی دزدی از کسی است، هر موفقیتی نشانه‌ای از بی‌عدالتی. این یک جهان‌بینی است که نمی‌تواند - بر اساس منطق درونی خود - هرگز به شکرگزاری برسد. زیرا شکرگزاری به معنای پایان داستان است. و داستان هرگز نباید پایان یابد، زیرا داستان تنها چیزی است که هویت را سرپا نگه داشته است.


این عمیق‌ترین راز مار است، رازی که زوهر در سطور خود نجوا می‌کند: میل بد از گناه آغاز نمی‌شود. بلکه با تغییر در ادراک آغاز می‌شود. لحظه‌ای که انسان خود را محروم، محدود یا فریب‌خورده احساس می‌کند — سقوط از پیش آغاز شده است. میوه حتی هنوز دست‌نخورده باقی مانده است.


تنها کسانی که در آگاهی خود، در آگاهی از «باغ عدن» (بهشت)، آن حالت اصیلِ فراوانی، سپاسگزاری، یگانگی و عشق، ریشه دارند، تحت تأثیر سخنان مار قرار نمی‌گیرند. آنها آن را می‌شنوند. آن کشش را احساس می‌کنند. اما آینه‌ی مار را با پنجره اشتباه نمی‌گیرند. آنها می‌دانند که باغ در واقع چه چیزی را در خود دارد. و این دانستن، این امتناع از اجازه دادن به اف که واقعیت را بازنویسی کند، صرفاً یک موضع معنوی نیست. این یک عمل مقاومت است. این شاید رادیکال‌ترین کاری باشد که یک انسان می‌تواند در دنیایی که به شدت تلاش می‌کند او را متقاعد کند که ناقص است و دیگران را مقصر می‌داند، انجام دهد.


و سپس لحظه‌ای فرا رسید که سرنوشت را رقم زد. خدا از آدم پرسید: آیا از آن درخت خوردی؟ و آدم به حوا اشاره کرد. و خدا از حوا پرسید: «چه کردی؟» و حوا به مار اشاره کرد. هیچ‌کس به درون خود نگاه نکرد. هیچ‌کس نگفت: «من این را انتخاب کردم.» من مسئولم. و این — نه میوه، نه دانش، نه برهنگی — آن گناهی بود که دروازه‌های عدن را بست. نه خوردن. انحراف. امتناع از نگریستن به درون.


این قدیمی‌ترین الگو در تاریخ بشر است و امروز نیز زنده و پابرجاست. واژه برابری از معنا تهی شده است. آنچه جناح چپ ساخت، دنیایی نبود که در آن هر انسان روی پای برابر بایستد؛ بلکه سلسله‌مراتبی از نارضایتی، نظامی رتبه‌بندی‌شده از مظلومیت ساخت که در آن برخی گروه‌ها نه بر اساس دستاوردهایشان، بلکه بر اساس اینکه چقدر بلندتر می‌توانند ادعای ستم‌دیدگی کنند، ارتقا می‌یابند. اقلیت‌هایی که این جناح ادعا می‌کرد حامی‌شان است، هرگز واقعاً به برابری دست نیافتند.


در عوض، به آنها قربانی‌سازیِ ابزاری داده شد — هویتی که کاملاً بر پایهٔ اتهام، بر پایهٔ اشاره‌کردن به بیرون، و بر پایهٔ تقسیم بی‌پایانِ تقصیر بنا شده بود. و کسانی که برای دریافت آن تقصیر انتخاب شدند — مرد سفیدپوست، یهودی، تمدن غربی که بیمارستان‌ها و دانشگاه‌ها و نظام‌های حقوقی را ساخت تا متهمان بتوانند از آن برای استدلال خود استفاده کنند — به این دلیل انتخاب نشدند که گناهکار بودند. آنها به این دلیل انتخاب شدند که قدیمی‌ترین حقهٔ مار به یک هدف نیاز دارد. کسی برای اشاره کردن. کسی برای آنکه آینه را مقابلش بگیرند. در واقع هیچ چیز تغییر نکرد. انگشت فقط دست‌های جدیدی برای حرکت کردن پیدا کرد.


اما کابالیست‌ها به این نکته پی بردند، همان چیزی که این داستان همیشه سعی در گفتن آن به ما داشته است: شما در زندگی اشتباهی به دنیا نیامده‌اید. شما دقیقاً در همان زندگی‌ای به دنیا آمدید که روح شما برای «تیکون» - اصلاح، تکامل - خود به آن نیاز دارد. شرایط شما، فرهنگ شما، مبارزات شما، بار مشخصی که از دنیا به شما ارث رسیده است - هیچ‌کدام از اینها تصادفی نیست و هیچ‌کدام ظلمی نیست که بتوان بر سرش دادخواهی کرد. این همان عرصهٔ دقیقی است که اصلاح تو باید در آن رخ دهد. بزرگترین دروغ مار این نبود که تو نخواهی مرد. بلکه آن دروغی بود که پیش از آن آمد: «به آنچه نداری بنگر.» و هر نسلی که سقوط کرده، به همین شیوه سقوط کرده است — آینه را به باغچه ترجیح داده است. به ما یک باغچه داده شده است. همیشه به ما یک باغچه داده می‌شود. سؤال این است که آیا هنوز می‌توانیم آن را ببینیم.


و با این اوصاف، امیدوارم این مطلب دریافتی به شما داده باشد. چیزی برای در دست گرفتن در دنیایی که اغلب مملو از آینه‌های شکسته، اتهامات بی‌پایان و صداهایی است که اتهام را بر تأمل ترجیح می‌دهند. اگر این کلمات بر شما تأثیر گذاشت، شما را به فکر واداشت یا چیزی برای اندیشیدن به شما داد، امیدوارم آن را با دیگران به اشتراک بگذارید.

و اگر احساس می‌کنید که باید از این کار حمایت کنید، با کمال میل از شما دعوت می‌شود که در ساب‌استک (Substack) Behind The Narrative مشترک شوید یا یکی از کتاب‌های نویسنده را بررسی کنید. با تنها چند دلار در ماه، شما به پخش نور بیشتر در دنیایی پرهیاهو کمک می‌کنید و حمایت عاطفی، معنوی و مالی لازم را برای او فراهم می‌کنید تا به نوشتن، پرسشگری و روایت داستان‌هایی که ارزش به خاطر سپردن دارند، ادامه دهد.

با عشق فراوان،

 
 
 

Comments


مدافعات استدلالی

وبلاگ ها

1-818-590-2624

farhad@nousazan.org

کلیسای نوسازان

©2026 by Nousazan Church

از حمایت و علاقمندی شما متشکریم

به علاقمندان این سایت بپیوندید
bottom of page